|
ادبی / فرهنگی
|
گیشا دختر 25 ساله ای از قبیله ی کولیان بود و در یک روستای دور افتاده زندگی میکرد و بدون محبت پدر و مادر بزرگ شده بود
و او با پزشکی به نام کلاهور که در آن حوالی در درمانگاه طبابت می کرد ازدواج می کند
پس از5 ماه زندگی مشترک کلاهور به بهانه ی سر زدن به اقوامش به شهر می رود و بعد از گذشت 2 ماه از او خبری نمی شود و گیشا نامه ای می نویسد و به دوستش ریتا می دهد تا به او برساند
ریتا به شهر می رود و به سوی بیمارستانی که گاماسا و کلاهور کار میکردند
اما گاماسا(پزشکی که ریتا مدتی در خانه ی او خدمتکاری میکرد و او نیز انسانی فداکار و خوش قلب بود و همسرش را هم از دست داده بود)
گاماسا خبر از ازدواج کلاهور می دهد و ریتا نیز تلاش میکند که با کلاهور صحبت کند و گاماسا آدرس بیمارستانی که کلاهور به آن منتقل شده را به ریتا میدهد و
اما ادامه...
===================================
قسمت چهارم
ریتا با تردیدی که پاهایش را می لرزاند از خانه خارج و سوار اولین ماشینی که جلوی پایش ترمز کرد ،شد
و برای بار دوم به کاغذی که محل کار کلاهور در آن ثبت شده بود ،نگاه کرد و سپس از راننده در پیدا کردن آدرس کمک خواست
راننده به کاغذ نگاه کرد و بدون حرفی به سمت چپ پیچید
و بعد از گذشت 10 دقیقه مقابل بیمارستان مجهزی ایستاد
ریتا پولی به او داد و با حرکت تندی پیاده شد
موهایش را از پیشانی نیمه بلندش کنار زد و وارد محوطه ی بیمارستان شد
فکری به ذهنش رسید که ابتدا از حضور کلاهور اطمینان پیدا کند و سپس به سمت
مرد و زن جوانی که از کنارش عبور می کردند رفت و سعی کرد آرامش را در کلام حفظ کند:سلام دکتر کلاهور حضور دارد؟
خانم جوان دندان های سفیدش را از هم باز کرد:بله حضور دارند ایشان پزشک فوق العاده ای هستند
ریتا با اشاره ی سر تشکر کردو از آنها فاصله گرفت و زیر لب گفت: کلاهور فقط در کار مهارت دارد و از انسانیت بدور است .. سواد ملاک انسانیت نیست
وارد سالن شد و یکراست به اتاق پزشکان رفت دلش می خواست یقه او را بگیرد و سیلی محکمی در صورتش بخواباند و دلیل این همه بی رحمی را بپرسد
اما این رفتار در شان یک خانم محترم نبود و او نیز سعی می کرد خود را محترم جلوه دهد
ضربه ی آرامی به درب اتاق زد و وارد شد اما کلاهور در میان آن سه پزشک دیده نمی شد سراغش را گرفت و خانم جوان بعد از برانداز کردن ریتا با غرور گفت:من همسر کلاهور هستم کاری هست به من بگویید
ریتا به چشمان مغرور و زیبای آن خانم خیره ماند و همچنان افکار گسترده ای ذهنش را چنگ میزدند
ناگهان صدای کلاهور شنیده می شد به عقب برگشت و کلاهور با دیدن او یکه خورد و به همسرش نگاهی کرد و ترس داشت که مبادا ریتا ماجرا را برای همسرش شرح داده باشد
اما وقتی همسرش به سوی او رفت و عاشقانه به بازویش چنگ اندخت
آرام گرفت
ریتا وانمود کرد که فرزند بیماری دارد که کلاهور باید او را مداوا کند و کلاهور فوری از اتاق خارج شد که به اتاق معاینه برود و ریتا هم بدنبال آن
کلاهور به اتاق رسید و تن خسته ی خود را روی صندلی انداخت و با چشمانی از حدقه بیرون زده منتظر حضور ریتا ماند
ریتا با خشم وارد شد و ماجرای بارداری گیشا را برایش تعریف کرد و دلیل ازدواجش را پرسید و اینکه چرا زن باردارش را رها کرده بود
کلاهور با لبخندی ناعادلانه گیشا را یک دختر کولی می دانست که لیاقت زندگی مشترک را ندارد
و حال این ریتا بود که می پرسید :اگر لیاقت همسری ات را نداشت چرا با او ازدواج کردی ؟!!!!!
و او باز هم در برابر سوال ریتا کم آورده بود
بعد از چند دقیقه جدل ریتا از آنجا خارج شد و پی برد که کلاهور صرفا به دلیل اوقات فراغت و غریبگی اش در قبیله با گیشا ازدواج کرده بود و عشقی این میان وجود نداشت
و حال ریتا مانده بود با کوله باری از غم که چگونه این ماجرا به گیشا بفهماند
تصمیم گرفت فردا به قبیله برود تا کمی گیشا را به واقعیت عادت دهد
سوار اتوبوس شد و مردی سیگار به دست هم کنارش جای گرفت و سعی کرد آرام خود را به او بچسباند
ریتا نگاه نفرت انگیزی به او کرد و با عصبانیت غرید: فاصله را حفظ کنید
و آن مرد کثیف در میان سکوت خود را کنار کشید
اتوبوس به ایستگاه آخر رسید و ریتا از اینکه پیاده می شد خوشحال بود
بوی تند سیگار آن مرد هنوز بینی اش را می سوزاند
به خانه رسید و تن سرد خود را در فضای اتاق و در میان بوی غذایی که گاماسا برایش پخته بود، گرم کرد
و به میز غذاخوردی که گاماسا چیده بود،نگاه کرد
گاماسا از آشپزخانه بیرون آمد و از چهره ی او ماجرا را خواند و سعی کرد او را از آن فضا بیرون آورد سلام کرد و سپس او را به ناهار دعوت کرد و خود پشت میز نشست و ریتا کنار او جای گرفت و در حالی می گفت:این غذاها بی شک خوشمزه ترین غذاهایی است که می خورم
گاماسا لبخندی زد و از اینکه ریتا هیچ وقت ناراحتی اش را به خانه نمی آورد خوشحال بود اما دیری نگذشت که ریتا اعلام رفتن به قبیله را کرد و گاماسا در میان اندوه التماس کرد:باید سریع برگردی ...ماندن در میان انسانهای منفور زیبایی معنوی ات را محو می کنند
ریتا نفس عمیقی کشید:تو انسان خوبی هستی و من دوستت دارم و سعی میکنم گیشا را قانع به برگشتن کنم و همه چیز به تصمیم او بر می گردد
و سپس به چشمان عسلی رنگ و مهربان او نگاه کرد و به این باور رسید که تمامی مردها انسان های هوسرانی نیستند و در بین آنها افراد پاک و خوبی هم وجود دارد.
-----------------
طلوع سردی بود و مه تمامی شهر را پوشانده بود
گاماسا مقداری پول به سمت ریتا گرفت:منتظرت می مانم
ریتا لبخندی زد و با اینکه شدیدن به پول نیاز داشت اما سعی کرد وانمود به بی نیازی کند زیرا انسانی نبود که متکی دیگران باشد .
با مهربانی گفت:مقداری پول دارم این مقدار را نگه دار نیاز شد حتما خواهم گرفت
و سپس ریتا راهی شد و گاماسا به اتاق خواب رفت تا در سکوت سرد خانه به خواب رود و چند ساعتی به آمدن ریتا نزدیک شود.
ریتا به سختی در میان مردان گرگ صفت وتوانست خود را با اتوبوس به دروازه ی شهر و در میان قبیله برساند
فضای قبیله کمی تغییر کرده بود و هر خانواده در چادر مخصوص به خود جای گرفته بودند
گذاشتن تدارکات کباب در حوالی محوطه حاکی از مهمانی در میان آنها بود
ریتا بدون اینکه آمدنش را اعلام کند آهسته به سمت چادر خود رفت
گیشا گوشه ای چمباتمه زده بود با دیدن ریتا از جا برخاست و نگاه مرددی به او کرد و ریتا به جای پاسخ او را آغوش گرفت
و با این حرکت گیشا حدس میزد که اتفاق ناگواری افتاده و بی قراری های گیشا، ریتا را وادار کرد حرفهای کلاهور را بدون سانسور برای او دیکته کند
گیشا با شنیدن هر سطر بلند گریه می کرد
در این هنگام چادر کنار زده شد و ریتا به عقب برگشت و چشمش به گرسا افتاد همان هم قبیله اش که روزی با فریب او را عاشق کرده بود و بی پناه رهایش کرد و با دختری از قبیله ی همسایه ازدواج کرد
ریتا نگاهش را از میان چشمان هرزه و فخر فروش او پس گرفت
و گیشا با اشاره سر به او فهماند که اتفاقی نیافته و او هم از چادر خارج شد
حال ریتا علت تدارکات پذیرایی قبیله را حضور او دانست
ریتا به غذای دست نخورده ی گیشا نگاه کرد:چرا غذایت را نخورده ای
ریتا اشک هایش را زدود و به جای پاسخ به سوال او بحث کلاهور را ادامه داد:
دیگر برایم مهم نیست اما برای یک بار هم شده باید او را ببینم
ریتا خوشحال شد از اینکه نزد گاماسا باز می گردد گفت:فردا حتما خواهیم رفت
همان شب گیشا چمدان را آماده کرد و خروس خوان صبح هر دو راهی شدند
بیست دقیقه تا جاده فاصله بود و می بایست این زمان را پیاده طی کنند
برای گیشا پیاده رفتن در میان سنگ و کلوخ با این شکم بزرگش سخت بود
اما فکر اینکه کلاهور را می دید استقامتش را بیشتر می کرد.
درست همان لحظه هایی که گیشا از درد شکم به خود می پیچید کلاهور به کاناپه لم داده و قهوه می نوشید
گیشا اشک میریخت و او در کنار همسر زیبارویش خوش می گذراند و
زمانی که گیشا روی صندلی های سرد اتوبوس نشسته بود او پالتوی گران قیمتی به تن داشت
پس از گذراندن این همه سختی به خانه ی گاماسا رسیدند
اما گاماسا این ساعت بیمارستان و مشغول کار بود و آنها مقابل خانه به انتظار او نشستند
دو ساعت طول کشید و گاماسا با قدم های خسته به سمت خانه آمد و با دیدن ریتا خستگی اش در میان لبخندی پدیدار گشت...
ادامه دارد...
نویسنده:سمیه رضایی اصل
و سالی سرشار از بهترین ها را برایتان آرزومندم
فدای مهرتان:
سمیه رضایی اصل